به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر سفر نكنی
اگر كتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نكنی
به آرامی آغاز به مردن مي كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند
به آرامي آغاز به مردن مي كنی
اگر بردهی عادات خود شوی
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی
تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وا می دارند
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند
دوری كنی
تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای روياها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگيات
ورای مصلحت انديشی بروی
-
امروز زندگی را آغاز كن
امروز مخاطره كن
امروز كاری كن
نگذار كه به آرامی بميری
شادی را فراموش نكن

سالی همراه با
سلامتی و نشاط و کامیابی
را برای همه آرزو دارم ![]()
شاید در طول قرون متمادی، شعر فارسی پس از سلطه زبان فارسی یعنی در همان قرن سه و چهار هجری به بعد، حافظ تنها شاعر بزرگی باشد كه همه جانبه مدیون غزل است و غزل را مدیون خود كرده است.
همه «تمامیت» رند شیراز كه در قرن هشت، اتفاقی جاودان را در شعر فارسی رقم زد، غزل است. نه دو مثنوی، نه چند رباعی و قصیده برای شهرت و قدرت نمایی محمد شمس الدین حافظ شیرازی كاری نكرده اند. اما این غزل در دستان حافظ، همان تكه های ظریف و رمانتیك شعر عربی و عبری نیست كه قرار است تنها به مغازله و داد و ستاندن دل اختصاص بیابد.
همان گونه كه می دانیم، در عشق سنتی فارسی كه نزدیكی زیادی به عشق افلاطونی دارد، جایگاه عاشق و معشوق كاملاً از بالا به پایین است و عاشق حق اعتراض از فراق را ندارد و تنها با اندكی ارفاق می تواند از سرنوشت گلایه كند و تنها دستاویزش، صبر است.
البته باید به این نكته توجه داشت كه این موقعیت نمادین عشق سنتی تقریباً در نگاه هیچ كدام از شاعران بزرگ فارسی رخ نداده است. اما از طرف دیگر، هیچ كدام از شاعران پارسی گوی به اندازه حافظ از این موقعیت تعریف شده عدول نكرده اند؛ هر چند این عدول هیچ گاه راه را از اتوبان عاشقی به جاده خاكی نمی كشاند.
شعرهای عموماً محاوره ای كه این روزها به ذهن جامعه تزریق می شود و تنفر از معشوق را فریاد می زند، اصلاً در تعریف عاشقانه سرایی فارسی نمی گنجند. شعرهایی كه البته به عقیده نگارنده ارزشمندند، چراكه به جنبه ای حقیقی و روانشناختی از عشق می پردازند كه در طول قرون متمادی ادبیات فارسی، كمرنگ یا حتی بی رنگ بوده است. اما معتقدم كه نگاه حافظ كه تقریباً در غزل هیچ كدام از مقلدان قوی و ضعیف حافظ به چشم نمی خورد، از ارزش بیشتری برخوردار است.
به عقیده من، مهمترین وجه رندی حافظ هم همین نوع نگاه است، وگرنه پرداختن مبهم به نمادهای چندجانبه ای چون «می»، «شیخ»، «محتسب» و «ساقی» كه هم به برداشتهای عارفانه و هم باورهای ضد عارفانه بخورند، چندان دشوار و صد البته هنرمندانه نیست. رندی حافظ آن جا رخ می دهد كه در عین عشق و باور به این نكته كه «هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت»، رندانه در آن واحد، میخ و نعل را مورد نوازش قرار می دهد و مانند بلبل معروف غزل خود، به معشوق غنچه وار خود می گوید:« ناز كم كن كه در این باغ بسی چون تو شكفت.»
عشق در غزل حافظ از هر دو جنبه درگیر عدول از وضعیت سنتی است و هم حافظ عاشق آن، عاشق ذلیل و بی آزار نیست و هم معشوق غزل او، آن معشوق شگفت انگیز و بی بدیل شعر فارسی نیست.
حافظ در شعرهای عاشقانه خود یا اصولاً صبور نیست و یا به صبر در مسیر عشق اعتقادی ندارد مانند:
فغان كاین لولیان شوخ شیرین كار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان یغما را
یا در حال تهدید معشوق است كه:
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم كرد
كز دست بخواهد شد پایاب شكیبایی
این در حالی است كه سلف همشهری حافظ، یعنی سعدی، صبوری كردن را وظیفه بی چون و چرای عاشق می داند كه:
صبر بر جور رقیبان چه كنم گر نكنم
همه دانند كه در صحبت گل خواری هست
و بدیهی است وقتی عاشقی، صبر خود را غارت رفته می داند دیگرگون سخن می گوید. همین سبب می شود كه برخورد حافظ با معشوقش تغییر كند. مهمترین تفاوت رفتار عاشقانه حافظ آن است كه به طور معمول، در غزلهای خود با شخصیتی به نام «معشوق» معاشقه نمی كند، بلكه به كلیاتی كه هر كدام به عنوان جزوی از جمال معشوق به شمار می روند، ابراز عشق می كند و با استفاده از همان توانایی رندانه اش، همان طور كه عاشقانه می سراید، به معشوق می فهماند كه برای عاشقش برجستگی خاصی ورای این ویژگیها ندارد.
من دوستدار روی خوش و موی دلكشم
مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم
روایت عاشق در این بیت فقط «روی خوش» و «موی دلكش» است و تازه عشق در كنار تعلق خاطر به می آمده كه خود تنزل عمدی عشق در دید حافظ است.
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می توان گرفت
در این بیت هم تنها زیبایی و نمكین بودن معشوق است كه جهانگیری می كند. ذكر این نكته مهم است كه در این بیت، «حسن» به معنای زیبایی خاص استفاده شده است و بی تردید زیبایی درونی و معنوی را در بر نمی گیرد، زیرا ملاحت را نیز كه بسیار عینی تر است، در برنگرفته و با آن تنها اتفاق پیدا كرده است.
این ذهنیت حافظ آنجا پیشرفت می كند كه حافظ به عنوان بزرگترین عاشقانه سرای فارسی، به جماعت صاحبان ویژگیهای معشوق خود ابراز عشق می كند و نه به یك نفر به نام «معشوق». بیت «فغان كاین لولیان شوخ شیرین كار شهرآشوب» نیز نمونه ای از این تفكر است.
خوبان پارسی گوی بخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسا را
در این بیت، تمام خوبان پارسی گوی دارای دم مسیحایی هستند كه یكی از غلیظ ترین مدایح شعر فارسی است. دیگر اینجا برای حافظ چیزی به نام معشوق و دم مسیحایی یك نفره او مطرح نیست.
توجه به این نكته نیز ارزشمند است كه این مدح پررنگ و این جماعت كثیر، خود به نوعی تعدیل توأمان موصوف و وصف نیز هست و به نوعی، این باور را در دل خود دارد كه این وصفها با حقیقت فاصله دارند و بد نیست كه خوبان پارسی گوی نیز این مسأله را دریابند.
یا:
فدای پیرهن چاك ماهرویان باد
هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز
اما در دید من، دو بیت در دیوان حافظ ماجرای این نگاه متفاوت را بسیار پیشرفته بیان می كنند و در تاریخ ادبیات فارسی اتفاق هایی را رقم می زنند كه تاكنون جاودان مانده اند.
نخست، آنجاست كه حافظ شاید برای اولین و آخرین بار در طول ادبیات فارسی، معشوق همیشه حاضر در غزلهای خود را با امكان گسترش روابط عاشقانه خود و برقراری ارتباطهای جدید خوش آب و رنگ تر تهدید می كند و می گوید:
شهری است پر كرشمه و خوبان ز شش طرف
چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم
دو نكته در این بیت بسیار زیبا حضور دارد. یكی آن كه عبارت «چیزیم نیست ورنه» در جایگاهی كاملاً لغزان از زبان و وضعیت دستوری قرار گرفته و به واقع دو معنای كاملاً متضاد را در ارتباط دو گزاره اصلی شكل می دهد و از یك طرف، می توان این برداشت را داشت كه چون حافظ چیزیش نیست، پس خریدار هم نیست !اما از طرف دیگر، می توان این عبارت را با تأكید بر جزء انكاری «ور نه» خواند و آن را متعلق به گزاره «چیزیم نیست» دانست و پذیرفت كه او خریدار است.
دیگر نكته آن است كه همه می دانیم، حافظ رابطه عمیقی با قرآن دارد و احتمالاً به یاد داریم كه در روایتی در قرآن، از رجم شیطان شش جهت به هنری ترین شكل تعبیر می شود. آنجا كه شیطان به عزت الهی سوگند یاد می كند كه از چهار جهت و زیر پای انسانها به كمین بنشیند، اما مسیر دعا كه بالای سر است را مستثنا می كند. دقت در این روایت قرآنی كه حافظ نیز قطعاً به یاد داشته و استفاده از عبارت «شش جهت» نشان دهنده این است كه در ذهن این بیت حافظ، این دلبریها شیطانی نیستند.
دوم، آنجایی كه حافظ باز هم برای اولین و آخرین بار در گفتگو با معشوق، از «رقیبان تو» سخن می گوید و بی هیچ شائبه و پنهانكاری، معشوق همیشه والامرتبه شعر فارسی را در گوشه ای از یك مثلث، مربع یا چند ضلعی عاشقانه قرار می دهد و با لحنی كاملاً دو پهلو می گوید:
دلبرا بنده نوازیت كه آموخت بگ
وكه من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
اما گذشته از این عدولهای حافظ از جایگاه تعریف شده عاشق و سخنان او در شعر فارسی، باید پذیرفت كه معشوقی كه حافظ برای ما ترسیم می كند نیز آن معشوق بی عیب سنتی شعر فارسی نیست كه در هر حال و روز در رأس هرم عاشقانه قرار دارد و دسترسی به او، با كمال برابری می كند. معشوق ترسیم شده توسط حافظ تنها زیباست، ولی از كمالات ازلی، اخلاقی و معنوی معمولاً بی بهره است:
جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
كه رنگ مهر و وفا نیست روی زیبا را
ذكر این نكته خالی از لطف نیست كه در نگاه ادبیات سنتی فارسی، رنگ مهر و وفا نزدیك به آن چیزی است كه در خطوط پیشانی می توان به عنوان سرنوشت دید و به همین خاطر است كه در این بیت هم حافظ آن را جزئی از جمال چهره معشوق بیان می كند.
معشوق حافظ به طور معمول از روی مكر و فریب سخن می گوید و گویا در پس عقده های فروخفته كودكی اش، دلسوزی(!) را- به هر دو معنی- نیازمند است. البته حافظ همه اینها را بهتر از من و شما می داند، چراكه خود اوست كه این ویژگیها را برای ما روایت می كند:
دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
تا كجا باز دل غمزده ای سوخته بود
رسم عاشق كشی و شیوه شهرآشوبی
جامه ای بود كه بر قامت او دوخته بود
گر چه می گفت كه زارت بكشم می دیدم
كه نهانش نظری با من دلسوخته بود
البته با توجه به سابقه طولانی تفاسیر عرفانی از غزل حافظ، برای بررسی ویژگیهای معشوق در غزل حافظ نیاز به مجالی بیشتر است.
خلاصه آن كه با پذیرش این كه حافظ، عاشقانه سرای بسیار توانمندی است و از صمیم قلب، معشوق خود را دوست می دارد، باید پذیرفت كه روابط سنتی عاشقانه را نمی پسندد و می خواهد آن گونه كه طبیعی تر و لذت بخش تر است، از عشق و معشوق سخن بگوید.
نمونه بارز همنشینی خوف و رجای عاشقانه حافظ را شاید در این غزل مشهور بتوان یافت كه تقریباً یك بیت در میان كلام حافظ با مدح و ذم معشوق همراه است و این مقال را نیز با آن به پایان می بریم:
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مكن تا نكنی بنیادم
می مخور با همه كس تا نخورم خون جگر
سر مكش تا نكشد سر به فلك فریادم
زلف را حلقه مكن تا نكنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نكنی ناشادم
رخ برافروز كه فارغ كنی از برگ گلم
قد برافراز كه از سرو كنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مكن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در كوه
شور شیرین منما تا نكنی فرهادم
رحم كن بر من مسكین و به فریادم رس
تا به خاك در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روی
من از آن روز كه در بند توام آزاد